تبليغاتX
به نام او - مناجات های خواجه عبدالله انصاری(قسمت چهارم)

به نام خدا

 

 

مناجات پير انصار (قسمت چهارم)

 

 

الهي از هر دو جهان محبت تو گزيدم و جامه بلا بريدم و پرده عافيت دريدم.

يا رب ز شراب عشق سرمستم كن         وز عشق خودت نيست كن و هستم كن

از هر چه بجز عشق تهي دستم كن         يك باره  به  بند   عشق   پا  بستم   كن

الهي چون در تو نگرم از جمله تا جدارانم و تاج بر سر و چون در خود نگرم از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.

الهي مرا دل از بهر تو در كار است و گر نه مرا دل با چكار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار است

الهي اگر مستم و اگر ديوانه ام از مقيمان اين آستانه ام، آشنائي با خود ده كه از كائنات بيگانه ام.

الهي تا بتو آشنا شدم، از خلق جدا شدم، در دو جهان شيدا شدم، نهان بودم و پيدا شدم.

ني  از تو حيات جاودان ميخواهم         ني  عيش  و تنعم  جهان ميخواهم

ني كام دل و راحت جان ميخواهم        هر چيز رضاي تست آن ميخواهم

الهي در سر خمار تو داريم، در دل ارار تو داريم و بزبان اشعار تو داريم، اگر گوئيم ثناي تو گوئيم و اگر جوئيم رضاي تو جوئيم.

الهي بر عجز خود آگاهم و بر بيچارگي خود گواهم، خواست خواست تو است من چه خواهم.

گر درد دهد بما و گر راحت دوست         از دوست  هر آنچيز كه  آيد نيكوست

ما  را  نبود  نظر  بخوبي   و   بدي         مقصود رضاي او و خشنودي اوست

الهي بروزگارم آمدم بنده و ار با لب پر توبه و زبان پر استغفار، خواهي بكرم عزيزدار خواهي خوار كه من خجلم و شرمسار و تو خداوندي و صاحب اختيار.

الهي اگر خامم پخته ام كن و اگر پخته ام سوخته ام كن.

الهي از كشته تو خون نيايد و از سوخته تو دود، كشته تو بكشتن شاد است و سوخته تو بسوختن خشنود.

پيوسته دلم دم  ز رضاي تو زند          جان در تن من نفس براي تو زند

گر بر سر خاك من گياهي رويد          از هر برگي  بوي  وفاي تو  زند

الهي بحرمت ذاتي كه تو آني، بحرمت صفاتي كه چناني و بحرمت نامي كه تو داني بفرياد رس كه ميتواني.

الهي مكش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را و مدر اين پرده دوخته را و مران اين بنده نو آموخته را.

الهي اگر تن مجرم است دل مطيع است و اگر بنده بد كار است كرم تو شفيع است.

بادا   كرم   تو  بر   همه   پاينده             احسان تو سوي بندگان آينده

بر بنده خود گناه را سخت مگير             اي  داور  بخشنده  بخشاينده

الهي قبله عارفان خورشيد روي تو است و محراب جانها طاق ابروي تو است و مسجد اقصي دلها حريم كوي تو است، نظري بسوي ما فرما كه نظر ما بسوي تو است.

الهي روي بنما در روي كسي ننگريم و دري بگشاي تا بر در كس نگذريم.

الهي بنام آن خدائي كه نام او راحت روح است و پيغام او مفتاح فتوح و سلام او در وقت صباح مومنانرا صبوح و ذكر او مرهم دل مجروح و مهر او بلانشينان را كشتي نوح عذرهاي ما بپذير و بر عيب ما مگير.

الهي اقرار كردم بمفلسي و هيچ كسي، اي يگانه كه از هر چيز مقدسي، چه شود اگر مفلسي را در نفس آخر بفريادرس.

الهي از هيچ همه چيز تواني و از همه چيز بهيچ نامئي كه گويم چنين يا چناني تو آفريننده اين و آني.

ما را سر و سوداي كس ديگر نيست         از عشق  تو پرواي  كس ديگر نيست

جز  تو  دگري  جاي  نگيرد  در دل          دل جاي تو شد جاي كس ديگر نيست

الهي اي آنكه گردون رام تقدير توست و رقبه عالميان مسخر تدبير توست و پر سركشان بسته تو و جباران شكسته تو و دوزخ زندان تو و فردوس بستان تو و در آسمانها سلطان تو و زمين بحكم و فرمان تو، در دلها پنهان تو، در آخرت عيان تو كه عبدالله عذر بكاست اما عذر نخواست.

اي واقف اسرار ضمير همه كس             درحالت عجز دستگير همه كس

از هر  گنهم توبه ده و  عذر پذير             اي توبه ده و غذر پذير همه كس

الهي بفضل خود قائمي و به شكر خود شكور، به علم عارف نزديكي و از وهمها همه دور.

الهي عبدالله را از سه آفت نگاه دار از وساوس شيطاني و خواهشهاي نفساني و غرور ناداني.

الهي اگر عبدالله را خواهي گداخت دوزخي بايد پالايش او را و اگر خواهي نواخت بهشت ديگر بايد آرايش او را.

الهي كاشكي عبدالله خاك بودي تا نامش از دفتر وجود پاك بودي.

الهي اگر كاپني تلخ است از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است از دوستان است.

الهي چون سگ را در اين  درگاه بار است و سنگر ديدار است عبدالله را با نااميدي چه كار است.

در  بارگهت  سگان  ره  را  بار است      سك را بار است و سنگ را ديدار است

چون سگ صفت سنگدل از رحمت تو      نوميد نيم كه سنگ و سگ را بار است

الهي گوهر اصطفا در دامن آدم تو ريختي و گرد عصيان بر فرق ابليس تو بيختي، و اين دو جنس مخالف را با هم تو آميختي، از روي ادب اگر بد كرديم بر ما مگير كه گرد فتنه تو انگيختي.

الهي ضعيفم خواندي و چنين است، هر چه از من در وجود آيد اينست.

الهي تو دوختي در پوشيدم و آنچه در جام ريختي نوشيدم، هيچ نيامد از آنچه ميكوشيدم.

الهي من غلام آن معصيتم كه مرا بعذر آرد و از آن طاعت بيزارم كه مرا العجب آرد.

الهي گداي تو بكار خود شادان است، هر كه گداي تو شد درد و عالم سلطان است.

الهي غير از المهاي تو جاي شادي نيست و جز از بندگيت روي آزادي نيست.

الهي كار اگر بگفتار است بر سر همه گويندگان تاجم و اگر بكردار است چون سليمان بموري محتاجم.

الهي كدام درد بود از اين بيش كه معشوق توانگر و عاشق درويش.

الهي بر سر از خجالت گرد داريم و در دل از حسرت درد داريم و رخ از شرم گناه زرد داريم.

من بنده عاصيم رضاي تو كجاست        تاريك دلم نور و ضياي تو كجاست

ما را تو بهشت اگر بطاعت  بخشي       آن بيع بود  و  عطاي  تو  كجاست

الهي از مدت آرزومندي روزي ماند و از درد فراق بدل سوزي ماند.

الهي از يادگار فردي ماند و از عمر گذشته دردي ماند و از جسم پوسيده گردي و از حسرت بسينه آه سردي.

الهي اگر توبه به بيگناهي است پس در اين جهان تائب و اگر به پشماني است پس در جهان عاصي كيست؟

الهي صبر از من رميده و طاقت من شد سست، تخم آرام كشتم بيقراري رست، نه خرسندم نه صبور، نه مهجورم و نه بخور.

الهي تو منزلي و دوستان تو راه پس نه دل عذر خواه است و نه زبان كوتاه.

آفريدي ما را رايگان و روزي دادي ما را رايگان بيامرز ما را رايگان كه تو خدائي نه بازرگان.

الهي خلق بشادي از بلا برهند، من بشادي مبتلا شدم، همه شادي بخود رسانند من ترا يكتا شدم.

الهي گردن گردون رام تقدير تو است و رقبه عالميان مسخر تدبير تو است سر سركشان بسته تو و جباران كشته تو و دوزخ زندان تو، فردوس بستان تو، در آسمان سلطان تو، غزت و كبرياي از آن تو، در قيامت مطيعان را حله احسان تو، بر توقيع هر نيكبخت عنوان تو

دل درد تو را بجان مداوا نكند             در عشق تو جان ز غم محابا نكند

ما را و غمت بكس نگوئيم اگر             بوي  جگر  سوخته   رسو ا نكند

الهي شراب شوق در جان منصور حلاج افزون شد، آن شراب در آن نگنجيد بسر بيرون شد، ابليس جرعه نيافت جاويد ملعون شد، بجرعه از آن شراب اويس قرني ميمون شد.

الهي فراق كوه را هامون كند، هامون را جيحون كند، جيحون را پر خون كند، داني كه با اين دل ضعيف چون كند؟

الهي نظر خود بر ما مدام كن و اين شادي خود بر ما تمام كن، ما را بر داشته خود نام كن بوقت رفتن بر جان ما سلام كن، صديقان از گناه پشيمانند و از طاعت خجل، عذر بر زبان دارند و تشوير در دل.

الهي همه از حيرت بفريادند و من از حيرت شادم، به يك لبيك درب همه ناكامي بر خود بگشادم. دريغا روزگاري كه نميدانستم تا لطف تو را دريازم.

خداوندا در آتش حيرت آويختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش ديده نه دل الم داغ

الهي پيوسته در گفت و گويم، تا وا ننمائي در جست و جويم، از بيقراري در ميدان بيطاقتي مي پويم، در ميان كارم اما نمي پويم.

الهي مركب وا ايستاد و قدم بفرسود، همراهان برفتند و اين بيچاره را جز حيرت نيفزود.

الهي اگر كسي تو را به جستن يافت من تو را بگريختن يافتم، اگر كسي تو را به ذكر كردن يافت من تو را به خود فراموش كردن يافتم، اگر كسي ترا بطلب يافت من خود طلب از تو يافتم.

خدايا وسيلت به تو هم توي، اول تو بودي و آخر هم توئي.

تا در ره عشق  او  كجرد نشوي        هرگز ز خود خويش بيخود نشوي

دنيا همه بند تو است بر درگه او        در بند  قبول  باش  تا  رد   نشوي

الهي اي ميهمن اكرم، اي اي محتجب معظم، اي متجلي به كرم، اي قسام پيش از لوح و قلم بادا روزي كه باز رهم از زحمت حوا و آدم، آزاد شوم از بند وجود و عدم، از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم و با دوست بياسايم يك دم.

الهي اي نزديكتر به ماازما، مهر بانتر از ما به ما، نوازنده ما بي ما، بكرم خويش نه بسزاي ما هر چه كرديم تاوان برما، هر چه تو كردي باقي بر ما، هر چه كردي بجاي ما، بخود كردي نه سزاي ما.

الهي اي حجت را ياد و انس را يادگار، خود حاضري ما را جستن چه كار؟

الهي هر كسي را اميدي و اميد رهي ديدار، رهي را بي ديدار نه به مزد دنيا زاست نه با بهشت كار

الهي اي مهربان فرياد رس، عزيز آن كس كه با تو يك نفس، اي يافته و يافتني از مريد چه نشان دهند جز بي خويشتني، همه خلق را محنت از دوري است و مريد را از نزديكي همه را تشنگي از نايافت آب و مريدار از سيرابي.

الهي يافته ميجويم، با ديده ور ميگويم چه جويم كه دارم، كه بينم چه گويم، شيفته اين جست و جويم، گرفتار اين گفت و گويم.

تا جان دارم غم تو را غمخوارم           بي جان غم عشق تو به كس نسپارم

الهي تو موجود عارفاني، آرزوي دل مشتاقاني، يادآور زبان مداحاني، چونت نخوانم كه نيوشنده آواز را عياني، چونت نستايم كه شاد كننده دل بندگاني، چونت ندانم كه زين جهاني، چونت دوست ندارم كه عيش جاني.

يا رب  ز شراب  عشق سر مستم كن        در عشق خودت نيست كن و هستم كن

از هر چه ز عشق خود تهي دستم كن        يكباره   به    بند   عشق   پابستم   كن

الهي تابنده را خواندي بنده در ميان مردم تنهاست و تا گفتي بيا هفت اندام او شنواست از آدمي چه آيد قدر او پيداست، كيسه تهي و بادپيماست، اين كار پيش از آدم و حواست، و عطا بيش از خوف و رجا است اما آدمي بسبب ديدن مبتلاست، به ناز كسي است كه از سبب ديدن رهاست و با خود به جفاست.

اي  دوست بجملگي  تو  را  گشتم من    حقا كه در اين سخن نه ذوق است و نه فن

گر تو ز خودي خود برون جستي پاك     شايد   صنما     بجاي    تو  هستم     من

الهي اگر كسي ترا بطلب يافت من خود طلب از تو يافتم، اگر كسي ترا به جستن يافت من بگريختن يافتم.

خداوندا چون وجود تو پيش از طلب و طالب است طالب از آن جهت در طلب است كه بيقراري بر او غالب است، عجب آنست كه يافت نقد شد و طلب بر نخاست، حق ديده ور شد و پرده عزت بجاست.

الهي چه شود كه دلم را بگشائي و از خود مرهمي بر جانم نهي، من سود چون جويم كه دود ستم از مايه تهي، نگر كه بفضل خود افكني مرا در روز بهي.

الهي نسيمي از باغ دوستي دميد دل را فدا كرديم، بوئي از خزينه دوستي يافتيم بپاد شاهي بر سر عالم ندا كرديم. برقي از مشرق حقيقت تافت آب گل كم انگاشتيم.

الها هر شادي كه بي تو است اندوه است، هر منزلي كه نه در راه تو است زندان است هر دل كه نه در طلب تو است ويران است. يك نفس با تو بدو گيتي ارزان است يك ديدار از تو بهزار جان رايگان است.

تا دلم فتنه بر جمال تو شد               بنده حسن ذوالجلال تو شد

الهي چه زيباست ايام دوستان تو با تو و چه نيكو است معاملت ايشان در آرزوي ديدار تو چه خوش گفت و گوي ايشان در راه جست و جوي تو، آن ديده كه ترا ديد به ديدن جز تو كي پردازد و آن جان كه با تو صحبت يافت با آب و خاك چند سازد؟

الهي آب عنايت تو بسنگ رسيد، سنگ بار گرفت، از سنگ ميوه رست ميوه طعم و مزه گرفت.

پروردگارا ياد تو دل را زنده كرد و تخم مهر افكند، درخت شادي رويانيد و ميوه آزادي داد

الهي پهناي عزت تو جاي اشارت نگذاشت و قدم وحدانيت تو راه اضافت برداشت تا رهي گم كرد آنچه در دست داشت و نا چيز شد هر چه ميپنداشت.

الهي مشرب مي شناسم اما واخوردن نمي يارم، دل تشنه و در آرزوي قطره ميزارم سقايه مرا سيراب نكند، من در طلب دريابم، بر هزار چشمه گذر كردم تا كه دريا دريابم، در آتش عشق غريقي ديدي؟ من چنانم، در دريا تشنه اي ديدي؟ من آنم، راست بحيرت زده مانم كه در بيابانم، فريادم رس كه از بلائي به فغانم.

الهي غريب تو را غربت وطن است، كي هرگز بخانه رسد كسي كه غربت او را وطن است

الهي مشتاق كشته دوستي و كشته دوست ديدار ترا كفن است.

الهي چه خوش روزگاري است روزگار دوستان تو با تو، چه خوش بازاري است بازار عارفان در كار تو، چه آتشين است نفسهاي ايشان در ياد تو، چه خوش دردي است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو، چه زيباست گفت و گوي ايشان در نام و نشان تو.

با صنع تو هر مورچه زاري  دارد        با شوق تو هر سوخته سازي دارد

اي   خالق  ذوالجلال   نوميد  مكن       آن را كه  به درگهت  نيازي دارد

الهي اي سزاوار از ثناي خويش، اي شكر كننده عطاي خويش، اي شيرين نماينده بلاي خويش، بنده به ذات خود از ثناي تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز و به توان خود از سزاي تو عاجز.

الهي گرفتار آن دم كه تو را داروي آني، بنده آن ثنايم كه تو سزاوار آني، من چه دانم؟ تو داني، تو آني كه خود گفتي و چنان كه خود گفتي آني، تو آني كه مصطفي گفت من ثناي تو را نتوانم شمرد آنگونه كه تو خود بر نفس خويش ثنا گفتي.

الهي چه ياد كنم كه خود همه يادم، من خرمن نشان خود همه را فراباد نهادم، اي يادگار جانها و اي يادداشته دلها و ياد كرده زمانها، به فضل خود ما را ياد كن و به ياد لطيفي ما را شاد كن.

الهي جز از شناخت تو شادي نيست و جز از يافت تو زندگاني نه، زنده بي تو چون مرده زنداني است و زنده به تو زنده جاوداني است.

الهي مران كسي را كه خود خواندي، ظاهر مكن جرمي را كه خود پوشيدي، كريما ميان ما و تو داور توئي، آن كن كه سزاوار آني ن آن چنان كه سزاوار ماست.

الهي اگر اين آه از ما دعوي است تو سزاي آني، اگر لاف است بجاي آني، اگر صدقست وفاي آني.

خدايا اگر دعوي است سخن راست است اگر صدق است كار راست است، اگر دعوي است نه بيداد است.

الهي از سه چيز كه دارم در يكي نگاه كن: اول بيخودي كه جز تو را از دل نخواست، دوم تصديقي كه هر چه گفتي گفتم راست، سوم چون با ذكرم خاست، دل و جان جز تو را نخواست.

الهي از دو دعوي به زينهارم و از هر دو به فضل تو فرياد خواهم، از آنكه پندارم بخود چيزي دارم، يا پندارم كه بر تو حقي دارم.

خداوندا از آنجا كه بوديم برخاستيم لكن به آنجا نرسيديم كه خواستيم.

خدايا هر كه نه كشته خودي مردار است و مغبون كسي كه نصيب او از دوستي گفتار است او را كه راه جان و دل بكار است، او را با دوست چه كار است؟

الهي نزديك نفسهاي دوستاني، حاضر دل ذاكراني، از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آني، از دورت ميجويند و تو نزديكتر از جاني، ندانم كه در جاني يا جان را جاني، نه اين و نه آني، جان را زندگاني مي بايد و تو آني.

الهي كشيديم آنچه كشيديم همه نوش گشت چون آواي قبول شنيديم، داني كه هرگز در مهر شكيبا نبوديم و بهر كوي كه رسيديم حلقه در دوستي تو گرفتيم، و بهر راه كه رفتيم بر بوي تو آن راه را بريديم، دل رفت مبارك باد، گر جان برود در اين راه پسنديديم.

الهي آتش يافت با نور شناخت آميختي، و از باغ وصال نسيم قرب برانگيختي، بآتش دوستي آب گل سوختي تا ديده عارف را ديدار خود آموختي.

الهي عنايت تو كوه است و فضل تو دريا، كوه كي فرسوده و دريا كي كاست؟ عنايت تو كي جست و فضل تو كي واخواست، پس شادي يكي است كه دوست يكتاست.

الهي از كرم تو همين چشم داريم، و از لطف تو همين گوش داريم،بيامرز ما را كه بس آلوده داريم.

به كردار خويش، بس درمانده ايم به وقت خويش، بس معزوريم به پندار خويش، بس محبوسيم در سراي خويش، دست ما را گير بفضل خويش، باز خوان ما را بكرم خويش، باز ده ما را باحسان خويش

دل كيست كه گوهري فشاند بي تو         يا تن كه بود كه ملك راند بي تو

و  اله  كه  خود  راه  ندارد  بي تو         جان زهره ندارد كه بماند بي تو

الهي تا آموختن را آموختم، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را برانداختم و انداخته را بيندوختم نيست را بفروختم تا هست بيفروختم.

الهي تا يگانگي بشناختم، در آرزوي شادي بگداختم، كي باشد كه گويم پيمانه بينداختم و از علايق وا پرداختم و بود خويش جمله در باختم.

كي باشد كين قفس بپردازم                 درباغ الهي آشيان سازم

الهي گاه ميگوئي فرود آي، گاه ميگوئي بگريز، گاه فرمائي بيا، گاه گوئي پرهيز.

خدايا اين نشان قربت است؟يا محض رستاخيز؟ هرگز بشارت نديدم تهديدآميز

اي مهربان بردبار، اي لطيف نيك بار، آمد بدرگاه، خواهي به ناز دار و خواهي خوار دار.

گرشنوداين خلق عالم برسرخصمان من   من روادارم نگاراچون توباشي آن من

 

 

 

برگرفته از كتاب مناجات خواجه عبدالله انصاري (گردآورنده منصورالدين خواجه نصيري)